موسسه جوانه های امید و نشاط راستین

موسسه پیشگیری از اعتیاد و آسیبهای اجتماعی با مجوز رسمی از سازمان بهزیستی استان کرمانشاه

موسسه جوانه های امید و نشاط راستین

موسسه پیشگیری از اعتیاد و آسیبهای اجتماعی با مجوز رسمی از سازمان بهزیستی استان کرمانشاه

نویسندگان
آخرین نظرات
  • ۱۰ اسفند ۰۱، ۰۴:۰۳ - سجاد بختیاری نژاد
    عالیه

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خدا» ثبت شده است

فرا‌تر از زمان، جایی میان وجود و نیستی، تالاری از نور گسترده بود — بی‌سایه، و بی‌جهت. دیوارهایش از اندیشه ساخته شده بودند، و سقفش از سکوت.

در آن تالار، سه موجود نورانی حضور داشتند: لوگوس، پنوما، و آگاپه. هیچ‌کدام جسم نداشتند، اما هر سه رنگی خاص داشتند؛ لوگوس، روشن چون سپیده‌ی عقل؛ پنوما، روان چون نسیمِ روح؛ و آگاپه، گرم و لطیف چون پرتوِ عشق.

آنان از ازل آمده بودند تا رازِ یگانگی را بفهمند — همان راز که انسان‌ها آن را «تثلیث» نامیده‌اند.


فصل اول: زمزمه‌ی عقل

لوگوس با صدایی آرام و عمیق گفت:

«می‌گویند خدا سه است و در عین حال یکی؛ پدر، پسر، و روح‌القدس. اما من می‌پرسم: چگونه می‌توان سه را واحد دانست؟ اگر هر کدام ذاتِ مستقل دارند، پس جدایی هست. و اگر جدایی هست، وحدت چگونه خواهد بود؟»

پنوما، که به شکل نسیمی از نور حرکت می‌کرد، در میان تالار چرخید و پاسخ داد:

«در دلِ محبت، وحدت از کثرت زاده می‌شود. پدر سرچشمه است، پسر تجسّد حقیقت او، و روح، نفسِ جاری میانشان. این سه، در یک جریان‌اند — چون آب، بخار، و باران.»

لوگوس اندکی سکوت کرد. نور چشمانش تیره‌تر شد.

«اما اگر رود سه مسیر جدا داشته باشد، آیا هنوز رودخانه است؟ اگر ذات خدا در تمایز تعریف شود، دیگر واحد نیست، بلکه ترکیب است. ذاتِ مطلق نمی‌تواند سه چهره‌ی مستقل داشته باشد.»


فصل دوم: صدای عشق

آگاپه نزدیک شد، نورش صورتی و طلایی بود، آمیخته به گرمای آرامش.

«لوگوس، آیا عشق را می‌شناسی؟ در عشق، دو بودن معنا ندارد. عاشق و معشوق با یکدیگر یکی می‌شوند. شاید در الهیّت هم چنین باشد؛ پدر عاشق، پسر معشوق، و روح، عشق میان آن دو.»

لوگوس به او نگریست و لبخند زد، اما لبخندش غمگین بود.

«اگر ذاتِ خدا در رابطه معنا گیرد، خدا دیگر وابسته است. عشق، رابطه است؛ و خدا بی‌نیاز از هر وابستگی است. او عشق است، اما نه عاشق و معشوق میان دو موجود.»

پنوما آرام زمزمه کرد:

«شاید سه‌گانگی، نه در ذات، بلکه در جلوه باشد؛ همان‌گونه که نورِ واحد، در منشور به سه رنگ تقسیم می‌شود. انسان‌ها خدا را در سه تصویر می‌بینند، اما او در ذاتش، تنها یک نور است.»

لوگوس اندکی اندیشید.

«آری… شاید تثلیث، تصویری انسانی است از نامحدود. انسان برای فهمِ خدا، او را تقسیم کرد، تا بتواند درک کند. اما خدا فراتر از درک است.»


فصل سوم: وحدت بی‌شمار

در تالار، ناگهان نور فروکش کرد. سکوتی ژرف بر سه موجود افتاد.

آگاپه به سوی سقفِ بی‌کران نگریست و گفت:

«شاید حقیقت، نه یک است و نه سه؛ شاید بالاتر از هر عدد باشد. آن که نمی‌شمارَد — همان ذاتِ مطلق.»

لوگوس چشمانش را بست، و کلماتی با طنین اندیشه گفت:

«خدا واحد است، اما نه به معنای عددی. او یگانگیِ محض است، بی‌هیچ تمایز، بی‌هیچ چهره. هر تلاش برای تقسیم او، سایه‌ای‌ست بر نورش.»

پنوما آهی کشید، آهی که چون نسیمی از ایمان بر تالار وزید.

«پس تثلیث، تنها رویای ذهنی بشر است برای فهمِ غیرقابل‌فهم؛ و در ورای آن، حقیقتی واحد، نام و شکل‌ناپذیر وجود دارد.»

سه موجود در سکوت فرو رفتند. نور تالار خاموش نشد، بلکه در خود فرو رفت — به نقطه‌ای چنان تابناک که دیگر نه رنگ بود و نه شکل.

در آن سویِ نور، یکی ایستاده بود: ذاتِ واحد؛ بی‌نام، بی‌صدا، بی‌ثلاث.


فصل چهارم: سفر به سوی «نورِ مطلق»

پس از آن سکوتِ مقدس، تالارِ نور دیگر همان تالار نبود.

دیوارهای اندیشه فروریختند، و در برابر سه موجود، دری از فراسوی فهم گشوده شد — نوری نه سفید، نه رنگین، بلکه بی‌رنگ؛

نوری که نه دیده می‌شد و نه نادیده بود، بلکه احساس می‌شد، همچون حضورِ مطلقی که همه‌ی چیزها را در خود فرو می‌برد.

لوگوس، پنوما، و آگاپه دریافتند که حقیقت را دیگر نمی‌توان با واژه‌ها لمس کرد.

نخستین گام را لوگوس برداشت.


بخش اول: راهِ عقل – لوگوس

لوگوس از دروازه گذشت.

پیشِ رویش نه تاریکی بود، نه روشنایی، بلکه خلأیی از معنا؛ جایی که اندیشه نمی‌توانست چیزی بسازد.

او بر خود گفت:

«عقل، تا آستانه می‌رسد، اما از آن‌جا به بعد باید خاموش شود.»

واژه‌ها یکی‌یکی از ذهنش سقوط کردند؛ «پدر»، «پسر»، «سه»، «یکی»… همه محو شدند.

آخرین واژه‌ای که باقی ماند، فقط «هست» بود.

و در آن لحظه، لوگوس دانست که حقیقتِ خدا، نه در روابط و نه در مفاهیم، بلکه در خودِ وجود است.

او خم شد، عقلش را رها کرد، و نور در او جاری شد — بی‌شکل، بی‌مرز، و بی‌صدا.


بخش دوم: راهِ روح – پنوما

پنوما از پیِ او رفت.

او نسیم بود، و نسیم همیشه میان بودن و رفتن سرگردان.

در راه، سه جریان از هستی را دید — یکی با نام پدر، دیگری با نام پسر، و سومی با نام خودش، روح.

اما هرچه پیش‌تر رفت، جریان‌ها در هم ذوب شدند.

آب از مرزها گذشت، و از سه رود، تنها دریا باقی ماند.

پنوما درک کرد که روح، نه جدای از پدر و نه از پسر است؛ بلکه همان جوششِ وجود، همان زندگیِ خدا در همه چیز است.

او خود را به دریا سپرد و در آرامش محو شد.

دیگر نسیم نبود — خودِ حضور بود.


بخش سوم: راهِ عشق – آگاپه

آخر از همه، آگاپه پیش رفت.

او از همه نرم‌تر بود، و چشمانش هنوز درخششِ عشق انسانی را داشت.

در برابر نورِ مطلق ایستاد و گفت:

«ای واحدِ بی‌نام، آنان به عقل و روح رسیدند، اما من از طریقِ عشق آمده‌ام. آیا عشق نیز در تو محو می‌شود؟»

و نور پاسخ داد — نه با صدا، بلکه با حضور:

«عشق، خود منم، بی‌رابطه، بی‌دوگانگی، بی‌سوختن. تو نمی‌سوزی، چون از آغاز خودِ آتشِ من بودی.»

آگاپه فرو ریخت و در نور حل شد.

در آن لحظه، سه نور یکی شدند؛ عقل، روح، و عشق درهم آمیختند — نه سه جوهر، نه سه چهره، بلکه یک وجودِ روشن که می‌درخشید بدون آن‌که “سه بودن” داشته باشد.


بخش پایانی: تجلّی یگانگی

تالار دیگر نبود؛ نه دیوار داشت، نه سقف.

فقط نور بود — مطلق، بی‌پایان، ساکت و عظیم.

در آن، هیچ مرزی میان خالق و مخلوق نبود. فقط “هستی” بود، که خودش خود را می‌دید.

اگر کسی از بیرون نگاه می‌کرد، می‌دید سه شعله به هم رسیده‌اند و یکی شده‌اند، همانند سه تصویر در آینه‌ی واحد.

اما در درونِ آن، هیچ‌کس نبود. تنها “او” بود.

و ندایی از بی‌زمانی برخاست:

«من یگانه‌ام؛ نه در عدد، نه در سه‌گانگی، نه در تعریف.

من همانم که همه از او سخن گفتند، اما هیچ‌کدام نفهمیدند.»


در پایان، سه موجود دیگر بازنگشتند.

لوگوس، پنوما، و آگاپه دیگر نام نداشتند — زیرا در نورِ مطلق حل شدند.

فقط حقیقت باقی ماند، آرام و بی‌نام، مانند نوری که از خودش می‌تابد.

و این‌گونه تثلیث، به وحدت رسید؛

نه از راه جدل، نه از راه ایمان تنها، بلکه از راهِ تجربه‌ی خودِ خدا — فراتر از مفهوم، فراتر از سه، و فراتر از یک.

نتیجه‌ی فلسفی داستان

داستان می‌گوید: خداوند، فراتر از مفهوم تثلیث است. سه‌گانگی، اگر به‌عنوان نماد معرفتی و انسانی درک شود، ممکن است فهم را آسان‌تر کند؛ اما در واقعیت فلسفی، وحدتِ مطلق نمی‌تواند در سه ذات مستقل بیان شود.

خداوند از هر کثرت منزه است؛

و نورِ او، هیچ منشوری را نمی‌شناسد.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۰۴ ، ۱۱:۱۱
سجاد بختیاری نژاد